من_جاسوس اون کیه؟
دختره رفت....
من_صب کن اون کیه...لعنتی...
هیون_چیشد؟؟؟
من_هیچی...خوابم میاد میرم بخوابم...
داشتم میرفتم ک هیون دستمو گرفت...
هیون_حسود...
من_کی من؟؟به کی؟؟
هیون_به ابجیت...
رومی_به من؟؟
من_بروبابا..
رفتم تو اتاق...
رو تخت نشسته بودم...
سانگ اومد تو اتاق..
_ تو مگه خوابت نمیومد؟؟
من_ دیگ نه...
_بچه ها کجان؟؟
سانگ_دارن شام میخورن...تو نمیخوری؟؟
من_نه گشنم نیست...
سانگ_منظور هیون از حسودی چی بود؟؟
من_شب بخیر...
سانگ خندید_شب شیک...
ساعت 3 شب...
دوباره همون صدا...از جام بلند شدم...جولیا روبروم بود...
جولیا_هیسسسسسسسس...بیا دنبالم بیا...
از جام بلند شدم...
ی نگاه به بچه ها کردم همه خواب بودن...
جولیا_بیا دیگ...
من سرمو تکون دادمو میخواستم دنبالش برم ک ینفر از پشت دستمو گرفت...
برگشتم سمتش هیون بود...
هیون_کجا میری؟؟
من_ولم کن...
میخواستم دستمو بکشم ولی زورش زیاد بود...
هیون_تا نگی ولت نمیکنم...
من_هیس اروم حرف بزن...الان بقیرو بیدار میکنی...
سانگ_اینجا چ خبره؟؟
همه بیدار شده بودن...
جولیا_مهم نیس همتون بیاید...
تینا_همون دخترس؟؟
من_اره میگ دنبالم بیاید...
جونگ_شاید تله باشه...
من_نمیدونم ولی اگ بریم دنبالش شاید ولم کنه...
جولیا_بیاید...
کیم_باشه...امیدوارم تله نباشه..
هیون دستمو ول کرد..
دنبال جولیا میرفتیم...مارو داشت میبرد سمت جنگل...
رومی_من میترسم..
جونگمین_دستمو بگیر...
هیون_ول نمیکنین؟؟
رسیدیم به ی قبر...روش نوشته بود آلبرت جونس..
من_مارو آوردی سر قبر؟؟ ک چی؟؟فاتحه بفرستیم...
هیون_البرت جونس؟؟اسمش اشناس..
جونگ_پروفسور...البرت همون پروفسوره...
من_چیکار کنم؟؟
جولیا نیشخند وحشتناکی زدو رفت...
من_کجا میری؟؟صب کن...این تلس...بدویید..
میخواستیم بریم ک یه کتاب جلومون سبز شد...روش نوشته بود مرگ...از شانس ما همون موقع باد گرفت و کتاب باز شد...
صداهای عجیبی میومد...
ما دخترا_جیغغغغغغغغغغغغ...
جونگمین رومینارو بغل کرده بود...
تینا دست کیم بومو گرفته بود...
من داشتم مثل بید میلرزیدم...ک هیون دستمو کشیدو منو تو بغلش جا داد...
سانگ_چیکار کنیم؟؟
همون موقع از زیر خاک یکی پای رومینارو گرفت...
رومی_جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ....
جونگ_این دیگ چیه؟؟
هیون_جسد پروفسور، اون کتاب جسدو دوباره زنده کرد...(با داد)
تینا_کتابو ببندید...
من رفتم ک کتابو ببندم ک دیدم کتاب نیست...
وقتی برگشتیم دیدیم پروفسورم نیس...
البرت_دنبال این میگردید؟
کتاب دست البرت بود...
البرت_ممنونم ریحانه...من زنده شدنمو به تو مدیونم...روح من تو این مدرسه آزاد بود ولی جسمم زیر خاک...الانم نوبت شماس...
هیون_بدویید...
ما میدوییدیم..
البرتم پشتمون بود...همون موقع تینا پاش گیر کرد به سنگو خورد زمین...
کیم_تیییییییییینا......
کیم بوم برگشت دست تینارو گرفتو دویید...
بقیه قسمت بعد...خوب شده؟ موقع نوشتن هی برمیگشتم پشتمو نگاه میکردم
نظرات شما عزیزان: